خرید بک لینک
صبحدم از عرش میآمد خروشی، عقل گفت:
قدسیان گویی که شعر حافظ از بَر میکنند

Hafez

دانی که چیست دولت؟ «دیدار یار دیدن
در کوی او، گدایی بر خسروی گُزیدن»
از جان، طمع بریدن، آسان بود، ولیکن
از دوستان جانی، مشکل توان بریدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دلِ تنگ
وان جا به نیکنامی، پیراهنی دریدن
گه چون نسیم با گل، راز نهفته گفتن
گه سِرِّ عشقبازی، از بلبلان شنیدن
بوسیدن لبِ یار، اول ز دست مگذار
کهآخِر، ملول گردی از دست و لب گَزیدن
فرصت شمار صحبت؛ کز این دوراهه منزل
چون بگذریم، دیگر نتوان به هم رسیدن

#حافظ_شیرازی

برچسب: نویسنده: پرهام حیدری تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 18:51

صفحه بندی